بابا چل‌گزي؛ زووووو...

در حالي كه به دور قبر «بابا چل گزي» در امام‌شش‌نور، براي برآورده‌شدن مرادش قارقاركنان پرواز مي‌كرد و به حساب خودش «زو» مي‌كشيد؛ يك‌مرتبه از همان بالا كله معلق شده و نقش زمين شد. چيزي نمانده‌بود كه به ملاقات حضرت عزرائيل(ع) شرفياب شود. چند قطره آب به صورتش «پشنگ» كردم تا كمي به حال آمد.
گفتم: ناشاد! چه مرادي داري كه به خاطر برآورده‌شدن آن خود را نزديك بود به كشتن بدهي؟
گفت: جان عكه! از خدا فقط چند سانتي‌متر زمين خواستم تا در آن لانه‌اي بسازم و چند صباحي از دربه‌دري و بي‌خانماني خلاص شوم.
گفتم: عكه‌جان! برو خدا را شكر كن كه در زمان اين «بابا چل‌گزي» زندگي نمي‌كردي، از بس كه قد بلندي داشته آدمهاي دوپا هم نمي‌توانند «زو گويان» با يك نفس به دور قبرش بدوند و مراد بگيرند. آن هم در حالي كه به نقل «عكه‌التواريخ» آن مرحوم را دولا در قبر گذاشته‌اند. نشنيده‌اي كه «عوج بن عنق» از بس قدبلند بود از آب اقيانوس ـ كه تا كلك پايش بيشتر نمي‌رسيد ـ ماهي مي‌گرفت ـ شايد هم نهنگ ـ و جلو خورشيد كباب كرده نوش جان مي‌فرمود. حتماً‌ عكه‌هاي آن دور و زمانه‌ هم حداقل دو متر قد داشته‌اند. در آن صورت مجبور بودي به جاي چند سانتي‌متر چند متر زمين بخري.
در پاسخ قارقار كرد: در عوض در زمان بابوكلان‌هاي ما، زمين به جاي متر و دانگ، به «جريب»، «جفت‌گاو» و «شبانه‌روز» خريد و فروش مي‌شد. مثل حالا نبود كه از شدت گراني به سانتي‌متر هم خريد و فروش نشود.

/ 0 نظر / 10 بازدید